|
درباره تنهايي من سلام
خدای خوبم ، امروز صبح را به تو می سپارم . لطفاً نا امیدی دیروزم را دور کن تا : آن چه را سبب درد و رنجم شده است ، و آن چه را محدود و محصورم می کند ، ببخشم. به من کمک کن تا دوباره شروع کنم . لطفاً به زندگیم برکت ببخش. و ذهنم را روشن کن . روزی را که در پیش رو دارم ، به تو می سپارم. لطفاً به هر کس و هر موقعیتی که با ان روبه رو می شوم برکت ببخش . از من انسانی بساز که خودت می خواهی ، تا کاری را انجام دهم که تو می خواهی . لطفاً به درو قلبم نفوذ کن و همه ی خشم ، ترس و درد درونم را دور کن . روحم را جانی تازه ببخش و ذهنم را آزاد کن . خدایا ، برای امروز از تو متشکرم . آمین . پیش از اینها فکر میکردم خدا خانه هی دارد میان ابرها مثل قصر پادشاه قصه ها خشتي از الماس وخشتي از طلا پايه هاي برجش از عاج وبلور بر سر تختي نشسته با غرور ماه برق كوچكي از تاج او هر ستاره پولكي از تاج او اطلس پيراهن او آسمان نقش روي دامن او كهكشان رعد و برق شب صداي خنده اش سيل و طوفان نعره توفنده اش دكمه پيراهن او آفتاب برق تيغ و خنجر او ماهتاب هيچكس از جاي او آگاه نيست هيچكس را در حضورش راه نيست پيش از اينها خاطرم دلگير بود از خدا در ذهنم اين تصوير بود آن خدا بي رحم بود و خشمگين خانه اش در آسمان دور از زمين بود اما در ميان ما نبود مهربان و ساده وزيبا نبود در دل او دوستي جايي نداشت مهرباني هيچ معنايي نداشت هر چه مي پرسيدم از خود از خدا از زمين، از آسمان،از ابرها زود مي گفتند اين كار خداست پرس و جو از كار او كاري خطاست آب اگر خوردي ، عذابش آتش است هر چه مي پرسي ،جوابش آتش است تا ببندي چشم ، كورت مي كند تا شدي نزديك ،دورت مي كند كج گشودي دست، سنگت مي كند كج نهادي پاي، لنگت مي كند تا خطا كردي عذابت مي كند در ميان آتش آبت مي كند با همين قصه دلم مشغول بود خوابهايم پر ز ديو و غول بود نيت من در نماز و در دعا ترس بود و وحشت از خشم خدا هر چه مي كردم همه از ترس بود مثل از بر كردن يك درس بود مثل تمرين حساب و هندسه مثل تنبيه مدير مدرسه مثل صرف فعل ماضي سخت بود مثل تكليف رياضي سخت بود تا كه يكشب دست در دست پدر راه افتادم به قصد يك سفر در ميان راه در يك روستا خانه اي ديديم خوب و آشنا زود پرسيدم پدر اينجا كجاست گفت اينجا خانه خوب خداست! گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند با وضويي دست ورويي تازه كرد با دل خود گفتگويي تازه كرد گفتمش پس آن خداي خشمگين خانه اش اينجاست اينجا در زمين؟ گفت آري خانه او بي رياست فرش هايش از گليم و بورياست مهربان وساده وبي كينه است مثل نوري در دل آيينه است مي توان با اين خدا پرواز كرد سفره دل را برايش باز كرد مي شود درباره گل حرف زد صاف و ساده مثل بلبل حرف زد چكه چكه مثل باران حرف زد با دو قطره از هزاران حرف زد مي توان با او صميمي حرف زد مثل ياران قديمي حرف زد ميتوان مثل علف ها حرف زد با زبان بي الفبا حرف زد ميتوان درباره هر چيز گفت مي شود شعري خيال انگيز گفت.... تازه فهميدم خدايم اين خداست اين خداي مهربان و آشناست دوستي از من به من نزديك تر از رگ گردن به من نزديك تر در کلاس ادبيات معلم گفت: فعل رفت را صرف کن رفتم ..رفتي.. رفت ساکت ميشوم ميخندم ولي خنده ام تلخ ميشود استاد داد ميزند خوب بعد ادامه بده و من ميگويم: رفت... رفت... رفت رفت و دلم شکست غم رو دلم نشست رفت شاديم بمرد شور از دلم ببرد رفت ..رفت ..رفت و من ميخندم و ميگويم.. خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است کارم از گريه گذشته است به آن ميخندم در دادگاه عشق قسمم قلبم بود، وکیلم دلم بود و حضار، جمعی از عاشقان و دلسوختگان. قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد، محکوم شدم به تنهایی و مرگ. در کنار چوبه دار از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم و من گفتم که به تو بگویند دوستت دارم چه کنم چاره ندارم که فلک کرده جدا از کجا گل بچینم که دهد بوی تو را تو را از بین هزاران گل جدا کردم در سینه ام عشقت را به پا کردم ... من در برابر تو کیستم ؟ و آنگاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم و مرا صدفی که مرواریدم توئی و خود را اندامی که روحت منم و مرا سینه ای که دلم توئی و خود را معبدی که راهبش منم و مرا قلبی که عشقش توئی و خود را شبی که مهتابش منم و مرا قندی که شیرینی اش توئی و خود را طفلی که پدرش منم و مرا شمعی که پروانه اش توئی و خود را انتظاری که موعودش منم و مرا التهابی که آغوشش توئی و خود را هراسی که پناهش منم و مرا تنهائی که انیسش توئی و ناگهان سرت را تکان می دهی و می گویی : نه ، هیچ کدام ! هیچ کدام ، این ها نیست ، چیز دیگری است ، یک حادثه دیگری و خلقت دیگری و داستان دیگری است و خدا آن را تازه آفریده است هرگز ، دو روح ، در دو اندام این چنین با هم آشنا نبوده اند ، این چنین مجذوب هم و خویشاوند نزدیک هم و نزدیک هم نبوده اند ... نه ، هیچ کلمه ای میان ما جایی نمی یابد ... سکوت این جاذبه مرموزی را که مرا به اینکه نمی دانم او را چه بنامم چنین جذب کرده است بهتر می فهمد و بهتر نشان می دهد . اشك رازي ست لبخند رازي ست عشق رازي ست اشك آن شب لبخند عشقم بود قصه نيستم كه بگوئي نغمه نيستم كه بخواني صدا نيستم كه بشنوي يا چيزي چنان كه ببيني يا چيزي چنان كه بداني . . . من درد مشتركم مرا فرياد كن. درخت با جنگل سخن مي گويد علف با صحرا ستاره با كهكشان و من با تو سخن مي گويم نامت را به من بگو دستت را به من بده حرفت را به من بگو قلبت را به من بده من ريشه هاي ترا دريافته ام با لبانت براي همه لب ها سخن گفته ام و دست هايت با دستان من آشناست. در خلوت روشن با تو گريسته ام براي خاطر زندگان، و در گورستان تاريك با تو خوانده ام زيباترين سرودها را زيرا كه مردگان اين سال عاشق ترين زندگان بوده اند. دستت را به من بده دست هاي تو با من آشناست اي ديريافته با تو سخن مي گويم بسان ابر كه با توفان بسان علف كه با صحرا بسان باران كه با دريا بسان پرنده كه با بهار بسان درخت كه با جنگل سخن مي گويد زيرا كه من ريشه هاي ترا دريافته ام زيرا كه صداي من با صداي تو آشناست. چراغی به دستم چراغی در برابرم. من به جنگ ِ سیاهی میروم. گهوارههای ِ خستهگی از کشاکش ِ رفتوآمدها بازایستادهاند، و خورشیدی از اعماق کهکشانهای ِ خاکسترشده را روشن میکند. فریادهای ِ عاصیی ِ آذرخش هنگامی که تگرگ در بطن ِ بیقرار ِ ابر نطفه میبندد. و درد ِ خاموشوار ِ تاک ـ هنگامی که غورهی ِ خُرد در انتهای ِ شاخسار ِ طولانیی ِ پیچپیچ جوانه میزند. فریاد ِ من همه گریز ِ از درد بود چرا که من در وحشتانگیزترین ِ شبها آفتاب را به دعائی نومیدوار طلب میکردهام تو از خورشیدها آمدهای از سپیدهدمها آمدهای تو از آینهها و ابریشمها آمدهای. در خلای که نه خدا بود و نه آتش، نگاه و اعتماد ِ تو را به دعائی نومیدوار طلب کرده بودم. جریانی جدی در فاصلهی ِ دو مرگ در تهیی ِ میان ِ دو تنهائی نگاه و اعتماد ِ تو بدینگونه است! شادی ِ تو بیرحم است و بزرگوار نفسات در دستهای ِ خالی ِ من ترانه و سبزیست من برمیخیزم! چراغی در دست، چراغی در دلام. زنگار ِ روحام را صیقل میزنم. آینهئی برابر ِ آینهات میگذارم تا با تو ابدیتی بسازم. روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت . روزی که کمترین سرود بوسه است . و هر انسان برای هر انسان برادری است روزی که دیگر در خانه هایشان را نمی بندند . قفل افسانه ایست و قلب برای زندگی بس .. روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است تا تو به خاطر آخرین حرف به دنبال سخن نگردی روزی که آهنگ هر حرف زندگی است تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم روزی که هر لب ترانه ایست تا کمترین سرود بوسه باشد . روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی و مهربانی با زیبایی یکسان شود روزی که ما برای کبوترهایمان دانه بریزیم .. و من آن روز را انتظار می کشم حتی اگر روزی که دیگر نباشم ... دوستان شيشه اي در جستجوي عشق خلوت من و دوستان
غریب آشنا
اســــــــرار تنها بهونه دل شکستـه قصــــــه وصال افسونگر عشق عاشقانه ها آن سوی خیال تنهایی تنها باد تا سرای او تنهاترین عاشق در جستجوی عشق تنهای تنها قرو قاطی غم و شادي دختر ناز فریاد در سکوت چشمان خیس من ترنم باران تقدیم به عشق من دلتنگي هاي من فرشته دل تنهای من دخترانه تلاطم تنهایی که حالا کلی دوست خوب داره منم و یه دنیا حرف تنهایی لطفا گوسفند نباشيد بهونه من عاشقانه غم تنهایی شعرهایی از تنهایی بی سرزمین تر از باد عاشقم من دو راهی جاده رفیق لحظه هایم باش شادمانه انا مجون العباس الهه عشق سلطان قلب مادر کوه رنج پدر دوست دارم پسر خاله عشقولانه نیلوفر عاشق غروب دریا آسمون زندگی عکس سرا دولت عشق بهار اشعار برگهای خاموش بهونه من بازهم زندگی عشق یعنی.. پله پله با هم تا عشق بازار اس ام اس دلتنگی همه اش عشق بردی از یادم نسیم عاشقی رویای عاشق عاشقانه شب یخ بسته عشق و عبرت تنهایی بهترین ها رویای آرزوها ناکجا اباد من ما چند نفر هر چه میخواد دل تنگت بگو کی شریک زندگی می خواد؟ مردی که مــــــــــــــــــــرد عاقبت کلبه جنگلی طرفداران هری پاتر رویای خیس ایمان و هدی ساحل غم سکوت عشق دردنامه ای برای دل خویش روح رویا بختک رویای خیس صبر سنگ هیاهوی سکوت عشق فریاد بی صدا عسل برام باش کامران و هومن سکوت عشق بیا حاشو ببر عشق من ناب ناب به نام یگانه تک صدف قلبم پرسپولیس ساحل درون طوفان زنده رود گهواره اندیشه های سبز نغمه های دلتنگی ابر بهاری سرزمین باران صفای اشک وفای غم زندگی نامه ائمه و خلفای راشدین ---رپ فارســـی---( دوست داشتن اشعار کلیپ عکس طنز و... بخند تا دنیا بخندد مادر روحانی ساجره افسانه ها نقوش من همه جور عکس لبخند مرداب نفرین شده حریم عشق زن بودن دختران آجری دختر تنها شب نشینی پروانه ای با دو بال شکسته تازه نفسان ایلیا سپیدار سبز به یاد دلداده بی کس رایکا عزرائیل ستاره های سربی عشق تنها شبهای خط خطی دخمل ها بی عشق چشمات می میرم تنهاترین خورشید عشق فقط جنونه یه دختر سنگ صبور روزنه ای در تاریکی دختر آسمان همیشه عاشق میکس وار زندگی سکوت مرداب دلم برای دلم تنگ شده دو قدم تا مرگ زندگی زیبای من عسل خانوم کلبه تنهایی من سلطان کوهستان بهترين راز و رمزهاي برتر كردن وبلاگ با شهرام چت روم فارسی دیگر یرای شمــا چت روم برای یاران شهرام سایت ایران مهــر عكس هاي سينماي هند بهترین وبلاگ های روز چت روم فارسی برای دوستان گـلم گالري عكس عشق سنج . Created By: SAHER |